Tuesday, March 4, 2014

...من سی ساله شدم و تو سی و دوساله و ما همچنان از هم دوریم
خیلی سال گذشته از اون روزا....اونقدری گذشته که فقط اولین بار و آخرین بارش رو که باهم بودیم یادمه. همه ی سالای وسطش رو یادم رفته. اولین بار، همون ساله اول بود. هنوز باهم نبودیم. تو بودی برای خودت، منم برای خودم. آخریش هم، همون ساله آخر بود. باهم بودیم. اما هنوزم تو بودی برای خودت، منم برای خودم. اولین بار خونه ی تو بودیم. آخرین بار خونه ی من بودیم. اولین بار خوشحال بودیم. آخرین بار خوشحال بودیم. اولین بار همو دوست نداشتیم. آخرین بار همو دوست نداشتیم. اولین بار تنها نبودیم. آخرین بار هم تنها نبودیم. 

همیشه یکی از آرزوهام بود که وقتی اومدی اینجا، روزه تولدت، سوار هواپیما شم، یهو بیام دم در خونت، بهت بگم اول بهش سلام کن، بعدم بیارش تو خونه. سال اول که اومدی، یه هفته بعد تولدت بود. هنوز خیلی زود بود که بیام. هنوز خودتم خودتو پیدا نکرده بودی، چه برسه به من. شایدم اصلا نباید میومدم. شایدم همون روزا بود که گم شده بودی. همون روزا که گمت کردم. همون روزا که گم کردنت، گم شدنت، شروع شد. ساله دوم دیگه تویی نبودی، منی نبودم. همه گم شده بودیم، همه همو گم کرده بودیم، حتی خودمم خودمو گم کرده بودم. ساله سوم امروزه. من که هنوز گمم، هنوز سرگردونم. حتی از اون چاهه تاریکی که توش گیر کردم نمیتونم بیام بیرون. چه برسه بخوام بیام شهره تو، خونه تو، بغله تو. اصلا حتی نمیدونم شهره تو، خونه تو، بغله تو کجای این دنیاست.

ساله اول، عکستو پرینت گرفته بودم و تو یه قاب گذاشته بودم. اون موقع ها تکنولوژی هنوز پیشرفت نکرده بود. نهایت تکنولوژی موبایل تو این بود که چراغ قوه داشت. نهایت تکنولوژی موبایل من این بود که دوربین داشت. عکستو وقتی داشتیم با کاردینال ها و یولو ها ور میرفتیم، تو رستوران گرفتم. عکست قشنگ بود. خودتم قشنگ بودی. منم قشنگ بودم. اصن همه چی قشنگ بود. هنوز همه چی اینقدر زشت نشده بود. یه کتابم بهت دادم. اسمش بود خودم بلدم برم دستشویی. یا یه همچین چیزی. اولش هم نوشته بودم اول بهش سلام کن، بعدم بیارش خونه. حرف گوش کن بودی. اول بهش سلام کردی، بعدم آوردیش خونه...

ساله آخر، برات کیک بی بی گرفته بودم و سورپرایزت کردم. خونه ی من بودی. خوشحال بودم. خوشحال بودی. تو همه ی اون سالها، کارمو بلد بودم. میدونستم چطوری دلتو ببرم. با یه عکس، با یه کیک. با یه نگاه، با یه بوسه. نمیدونم چی شد که بعده اون ساله آخر دیگه نتونستم دلتو ببرم. نتونستم دلتو ببرم. نتونستم دلتو ببرم.

اولین سالی که اومدی اینجا، نیومدم دمه در خونت. اما برات یه ویدیو گذاشتم. که اسمتو میگفت و میگفت هپی برتزدی تو یو...دیروز رفتم گشتم پیداش کردم. یکی زیرش نوشته بود، خاک بر سرت. به جای اینکه بری دمه در خونش براش بخونی، اینو گذاشتی. بهش گفته بودم اگه هم برم که اون هیچوقت خونه نیست. آخه همون روزا بود که گم شده بودی. همون روزا بود که گمت کردم.

خیلی سال گذشته از اون روزا....همیشه یکی از آرزوهام بود که وقتی اومدی اینجا، روزه تولدت، سوار هواپیما شم، یهو بیام دم در خونت، بهت بگم اول بهش سلام کن، بعدم بیارش تو خونه. چقدر خوب شد که آرزوم هیچوقت برآورده نشد. چقدر خوب شد که هیچوقت نیومدم. حرف گوش کن بودی و مودب. قبله اومدن من، بهش سلام کرده بودی.

تولدت مبارک بانو.

Friday, February 28, 2014

فکر نمیکردم هنوز اینقدر داغ باشم. فکر نمیکردم هنوز اینقدر دوستت داشته باشم. فکر نمیکردم هنوز اینقدر اذیت بشم.
اما نمیدونم چرا این فکرا رو میکردم. منی که هنوز که هنوزه، روزی نیست که بهت فکر نکنم، شبی نیست که به فکرت نباشم، اونوقت نمیدونم چرا فکر میکردم دیگه ازت راحت شدم. حالا یکی نیست بگه چون جای هر شب خوابتو دیدن، یه شب در میون میبینمت، یعنی که دیگه یادت نیستم؟
ولی به خب به هرحال فهمیدم که هنوز خیلی داغم. فهمیدم که هنوز دوستت دارم. فهمیدم که...نه این یکی رو نفهمیدم. این یکی رو با تمام وجود حس کردم. اذیت شدن رو میگم. امروز با تمام وجود اذیت شدم.

دیشب عکساتو دیدم. خب میدونستم رفتی مسافرت. یعنی نه اینکه بهم گفته باشی، نه. اما از غیبتت اینور اونور معلوم بود که نیستی. خب اون ور خرم که آزارم میده، منتظر بود برگردی و عکساتو بذاری و ببینم کجا بودی و چه خبر بوده. راستشو بخوای فکر میکردم رفتی پاریس. همون سفر رویایی که قرار بود باهم بریم. همون سفر رویایی که هیچوقت نرفتیم.

دیشب عکساتو دیدم. همون خوده آزارگر، بیماره دیوانه گفت بیشتر بگرد. بیشتر گشتم. عکسای بیشتری دیدم. همون موقع بود که فهمیدم هنوز داغم. همون موقع بود که فهمیدم هنوز دوستت دارم. همون موقع بود که....نه. الان دوساله دارم اذیت میشم. اما دیشب داغون شدم. 

یهو به خودم اومدم و دیدم دو ساعت و سی و پنج دقیقه است که خیره شدم به عکستون. طوری که تمام دونه دونه پیکسلاشو از حفظم. خیره شدم به طوری که دستشو گرفتی. طوری که وزن خودتو انداختی روشو و بهش تکیه کردی. انگاری تکیه گاهتو پیدا کردی. اون خوشحاله. تورو نیمدونم. هنوز بعد این همه سال این یکی رو نتونستم بفهمم. دوستش داری. دوستت نداره. فقط خوشحاله. دوستت نداره. همونطوری که من هفت سال قبل بودم. اما اینا مهم نیست. مهم اینه که تو دستشو گرفتی. مهم اینه که تو بهش تکیه کردی. مهم اینه که تو دوستش داری. مهم اینه که من دوستت دارم. مهم اینه که فکر میکردم دیگه دوستت ندارم. مهم اینه که اذیت شدم. مهم اینه که از صبح تو شرکت لای تمام پیکسل های کارم، پیکسل های عکس تو رو میبینم. مهم اینه که وسط کد زدن، یهو دست از کار میکشم، سرمو بین دستام میگیرم و میرم تو فکر. مهم اینه که هروقت به دستام نگاه میکنم، دستای تورو میبینم که چطوری دستای اونو گرفتی. مهم اینه که از صبح چشام خیسه. مهم اینه که هنوز دارم آزار میبینم. مهم اینه که دوباره سرگردونیام شروع شد. مهم اینه که دوباره مریض شدم. مهم اینه که میدونم دیگه نیستی. مهم اینه که میدونم یکی هست بهش تکیه کنی، دستاشو بگیری. مهم اینه که دستام خالیه. مهم اینه که یه مشت پیکسل شده همه ذهنم. مهم اینه که به همه میگم آلرژی فصلیه که چشام قرمزه. مهم اینه که حتی دیگه تویی نیستی که اینارو بخونی. مهم اینه که حتی دیگه اپرایی نیست که برات ازش بنویسم. مهم اینه که از دیشب همه جا سکوت محض شده، هیچ صدایی نمیشنوم. مهم اینه که فهمیدم هنوز دوستت دارم. مهم اینه که فهمیدم دیگه ندارمت. مهم اینه که تو  دستای اونو گرفتی. مهم اینه که  تو دستای اونو گرفتی. مهم اینه که تو دستای اونو گرفتی.

Wednesday, February 26, 2014

اصن بعضی وقتا، یه جایی، آدم یه چیزی میخونه، یه چیزی میشنوه که انگاری اصن خودش نوشته...یا اینکه تو یه جهان موازی، یکی داره زندگی میکنه که خودشه، یا عین خودشه، یا عین خودش زندگی میکنه....

جالب ترش اینه که اونوقت تو اون جهان موازی، اونی که معلوم نیست خوده منم، یا عینه منه، یا عین من زندگی میکنه،  یکی رو داره کنارش که خوده تویی، یا عین خوده تویه، یا عین خوده تو زندگی میکنه....

بعد تو همون جهان موازی اون دوتا آدم که معلوم نیست خوده ماییم، یا عین خوده مان، یا عین ما دوتا زندگی میکنن، یه داستانی دارن که داستان خوده ماست، یا عین داستان خوده ماست...

اونوقت همینجاست که همه چیز ترسناک میشه. چون هرچقدرم که اون نوازنده ی سازدهنی مطمئن باشه که جاده بی پایانه و هیچوقت دیگه کسی اونو نخواهد دید، اما بازم همیشه ته دلش، یه ذره، فقط یه ذره، قده یه سر سوزن، امید داره که یه روزی دعاهاش که اندازه تمام دعاهای تمام راهبه های بودایی بود، بگیره و همه چی مثل اولش بشه و دوباره به شمعای قرمز خونتون سلام کنه.

اما وقتی میبینه که تو یه جهان موازی، یه داستانی هست که معلوم نیست داستان ماست، یا عین داستان خوده ماست، یه پایانی داره که پایان داستان ماست، یا عین پایان داستان ماست، اونوقته که میفهمه دیگه هیچوقت قرار نیست شمعای قرمز خونه ی شمارو ببینه....


(نقل از وبلاگ گوریل فهیم) نوازنده‌ی سازدهنی داستان ما
روزی روزگاری یک نوازنده‌ی نه چندان حرفه‌ای سازدهنی بود که آخر هر هفته کوله‌پشتی‌اش را می‌بست و سازش را در جیبش می‌گذاشت و نزد شما می‌آمد تا برایتان ساز بزند، نامه بنویسد و نقاشی بکشد. همه چیز با خوبی و خوشی پیش می‌رفت. با همدیگر در خیابان‌های خلوت شهر قدم می‌زدید، در فروشگاه‌های زنجیره‌ای خرید می‌کردید، در رستوران‌های دنج غذاهای هیجان‌انگیز می‌خوردید، در کافه‌ها قهوه می‌نوشیدید، در خانه فیلم نگاه می‌کردید، زیر نور شمع‌های قرمز برای هم قصه می‌گفتید، اشک می‌ریختید، می‌خندیدید.

یک شب سرد زمستانی وقتی نوازنده‌ی سازدهنی نزد شما آمد، یک شاعر بزرگ و برجسته را دید که پشت میز شام درباره‌ی شعر و فلسفه سخنرانی می‌کرد در حالی که شما را با دکلمه‌هایش جذب خودش کرده بود. و چشم‌های عمیق شما را دید که در نگاه شاعر گیر کرده بود و تکان نمی‌خورد.

روز بعد شما به نوازنده‌ی سازدهنی گفتید که در کنار شاعر خواهید ماند و نوازنده‌ی داستان ما دیگر نخواهد توانست برای شما ساز بزند، نامه بنویسد، نقاشی بکشد.  نوازنده‌ی سازدهنی قلبش به لرزش درآمده بود. دست‌هایش سست شده بود. توی دلش خالی شده بود. از خود بی خود شده بود. نوازنده‌ی سازدهنی آن روز اندازه‌ی رودخانه‌ی نیل گریه کرد. و اندازه‌ی تمام راهبه‌های بودایی دعا کرد که همه چیز مثل اولش بشود.

نوازنده‌ی سازدهنی وقتی فهمید که نگاه شما و دل شما پیش شاعر بزرگ و برجسته گیر کرده است، اسباب و اثاثیه‌اش را جمع کرد، چپاند توی کوله‌پشتی کوچک‌اش، از شمع‌های قرمز خانه‌ی شما خداحافظی کرد، در جاده ناپدید شد و دیگر هیچ‌وقت کسی او را ندید.

+ با الهام از داستان کوتوله و بزرگراه اثر فرانتس هولر

Monday, February 24, 2014


جاده سربالایی بود و راه ناهموار...هن هن کنان داشتیم میرفتیم بالا...هروقت اتوبوس از کنارمون رد میشد، من فحشش میدادم که مگه اینجا جای اتوبوسه….همینطوری هن هن کنان میرفتیم بالا که یهو دیدیمش...داد زدیم و صداش کردیم…

دیروز فیسبوکمو که باز کردم، عکسشونو دیدم. دلم گرفت. خوشحال بودنو و من غمگین شدم… نشسته بودن سر سفره عقد. فکر نمیکردم یهو همچون عکسی ازشون ببینم. هیچوقت اسمشو یاد نگرفتم. نه اینکه اسمش یادم بره، نه….اصن هیچوقت فکر نکردم اسمش چی بود. دوست دخترش هانی صداش میکرد، مام بهش میگفتیم هانی. انگاری که اصن اسمش همینه. دوست دخترش هانی صداش میکرد. نه اینکه لوس باشه ها، نه. یه جوره قشنگی میگفت که آدم خوشش میومد. تو هیچوقت منو هانی صدا نکردی. اما تو هم یه جوره قشنگی صدام میکردی که آدم خوشش میومد. منم یه جوره قشنگی صدات میکردم که تو بدت میومد…

آره! تو فیسبوک عکسشونو دیدم. نه اینکه حسودیم شه ها، نه….اما وقتی دیدم عروسی کردن، یه جوری شدم….دلم میخواد هیشکی به هیشکی نرسه. دلم میخواد آدما با دوست دختر پسراشون عروسی نکنن، برن با یه غریبه عروسی کنن تا دله منم خنک شه….

مثلا اون یکی دوستمون، وقتی تو فیسبوک دیدم دوست پسرش با یکی دیگه عروسی کرد، اول ناراحت شدم بعد خوشحال شدم.
اون سال، ساله باد بود، ساله بد بود. نمیدونم بعده هجده تیر اونطوری شد رابطشون یا قبلشم همونطوری بود. نمیدونم قبله هجده تیر اونطوری شد رابطمون یا بعدشم همونطوری بود...ساله بدی بود، اما منو تو بد نبودیم. برای ما ساله خوبی بود. با هم گریه کردیم، باهم باطوم خوردیم، باهم فیلم ساختیم، اما باهم فرار نکردیم. تو وایستادی و من دویدم. هم روزه هجده تیر و هم بعدش. از همون روز زندگی ما عوض شد. تو تصمیم گرفتی همش وایستی و ببینی چی میشه. من تصمیم گرفتم همش بدوم و ببینم بعدش چی میشه….
اون روز فرار کردم، پام شکست. یه سال بعد فرار کردم، دلم شکست. تو همیشه وایستادی. نمیدونم چی سرت اومد….
اون رو هم گرفتن بردن کهریزک، نمیدونم قبلشم همونطوری بود یا بعدش اونطوری شد. اما همه ما از یه چی فرار کردیم. یا از خودمون یا از همدیگه یا….

فقط هانی موند. برای همینم یه جوری شدم. کلا هردونفری که از هم جدا میشن، بهم این حسو میده که تنها نیستم. فقط منو تو جدا نشدیم، همینم دلمو خنک میکنه….

داد زدیم هانی، هانی….همه چپ چپ نگامون کردن، اون ترمز کرد. سوار شدیم. دیگه سربالایی نبود. سریع رسیدیم ته خط. هم اون روز هم بعدش. خیلی سریع رسیدیم ته خط. کاش اون روز سوار نمیشدیم. کاش اون سربالایی هیچوقت تموم نمیشد. کاش
هانی اسمش یه چیز دیگه بود. کاش من فرار نمیکردم. کاش اضافه به پام، سرم رو هم میشکوندن، اما دلمو نه. ای کاش ….

تا یه جایی من فقط فرار میکردم و تو وای میستادی. من پا و دل و دماغم شکست. اما نمیدونم چی سر تو اومد. نمیدونم چی سر تو اومد که یهو تو هم شروع کردی دویدن و فرار کردن. هم از کشورت، هم از خودت و حتی از من….
چی سرت اومد؟

Friday, February 21, 2014


یه بار دیگه هم از اون اپرا حرف زدم. اون اپرایی که اصلا همه چیز رو عوض کرد. خوده اپرا که نه، اما اتفاقایی که اون روز و اون شب و فرداش افتاد. اون اپرا تو زندگیه من یه نقطه عطفه. اصلا فکر میکنم تاریخ باید به دو قسمت تقسیم شه. قبل از اون اپرا و بعد از اون اپرا...

شب عجیبی بود، تو یه بی زمانی و بی مکانی مطلق رفتیم اپرا ببینیم. آوازخون شهر هم باهامون بود. اپرا دیدیم. بعد رفتیم شام بخوریم. کاردینال ها و یولو های سوپر بودن که تو هوا چرخ میخوردن و من مست اون همه بودم. هنوزم هستم. هنوزم آرزومه یه بار دیگه برم اون رستوران.

همون جا بود که بهت زنگ زدن و خبر دادن. شکه شدی. گریه کردی. من داشتم کاردینال میخوردم و بهت توجه نداشتم. اون روزا دوستت نداشتم. آوازخونه شهر بهم گفت بهت توجه کنم، بهت توجه کردم. روزای بعد همه چیز بدتر شد. بیشتر بهت توجه کردم. هر روز همه چی بدتر میشد. منم هی بیشتر بهت توجه میکردم. اینقدر همه چیز بد شد و اینقدر من بهت توجه کردم که آخر سر دیگه دوستت میداشتم. عاشقت نبودما، اما دیگه دوستت میداشتم. یه چند سالی گذشت تا عاشقت بشم، اما افسوس...چه دیر. اون موقع تو حتی دیگه دوستمم نداشتی. دیگه اپرایی هم نبود که تاریخ رو به دو قسمت تقسیم کنه. فقط چند تا ارکستر سمفونیک صدساله، موسیقی کلاسیک میزدن که اونا هم کاری از دستشون بر نمیومد برای تقسیمه تاریخ.

یه سالی از اون اپرا گذشت تا بابات پیدا شه و تو بی بابا بشی. این روزا بهت حسودیم میشه. بابا داشتن خوبه، خیلی هم خوبه. اما پیر شدن باباها بده، خیلی هم بده. هر دفعه که بابامو میبینم پیرتر شده. زندگی براش سخت تر شده و این آزارم میده. اصلا انگار زمان برای بابا ها تندتر میگذره. زودتر پیر میشن و یهو میمیرن. کاش باباها هیچوقت پیر نمیشدن، هیچوقت نمیمردن. اونوقت من هم به تو توجه نمیکردم. دوستت هم نمیداشتم. حتی عاشقت هم نمیشدم.

اون اپرا تاریخ رو به دو قسمت کرد. قبل از اپرا و بعد از اپرا. قبل از دوست داشتن و بعد از دوست داشتن. قبل از بی بابا شدن و بعد از بی بابا شدن. کاش اون اپرا هیچوقت تموم نمیشد. کاش تا ابد ادامه پیدا میکرد. کاش برای همیشه تو تاریکی نشسته بودیم و زیر نور چراغ قوه ی موبایلت یواشکی همو نگاه میکردیم. کاش زمان همونجا متوقف میشد. اونوقت تو برای همیشه بابا داشتی. بابای من برای همیشه جوون میموند و من برای همیشه دوستت نمیداشتم. کاش همه چیز همونجا میموند و تموم میشد.

Tuesday, February 18, 2014

جوجو نمیر...جوجو تا ده بشمر...
تو این یه سالو و شیش ماه، یکی از سرگرمیام سوگواری کردن برای تمام مناسبت های مشترکمونه. بزرگترین مراسم سوگواری آیینی، اولیش عید پاکه، بعدشم آخرین روزه آگوست. اما از این دوتا که بگذریم کلی روزه دیگه هم هست. مثلا چهارشنبه سوری، مثلا تولد تو، مثلا تولد من، مثلا ولنتاین و خیلی مثلا های دیگه....

اما جذاب ترین عزاداری ها، اون مراسمیه که با تو خاطره مشترک ندارم. نمیدونم چرا، اما سعی میکنم تو سوگواری برای این روزا که تو توش هیچوقت نبودی سنگه تموم بذارم. مثلا یکیش ساله نو. که نمیدونم چند ژانویه دیگر باید بگذرد تا تورا فراموش کنم بانو. اما بلافاصله بعد از ژانویه فستیوال فیلم شروع میشه. تو این ده روز یه سوگواری کامل برات کردم. یه شیون و زاری که بیا و ببین. هر روز میشستم و فکر میکردم چرا هیچ خاطره مشترکی از فستیوال با تو ندارم...

آخرین سال رو که تحریم کرده بودیم. ساله قبلش من دنبال نگاه های سرگردون بودم و تو هم با فامیل میرفتی فیلم میدیدی.
ساله قبلترش من شیراز بودم و تو نمیدونم با کی فیلم میدیدی. ساله قبلترش من بندر عباس بودم و تو با آوازه خون شهر و دوستاش فیلم نمیدیدن. اما ساله قبلترش باهم بودیم. اصن تو بگو اولین سالی که باهم بودیم. و البته آخرینش. همون سالی که تو موتور میدیدی میپریدی بغل من.

همون سال بود که دختره میگفت. جوجو نمیر. جوجو تا ده بشمر. از همون سال بود که من شروع کردم شمردم. هی شمردم، هی شمردم تا جوجو نمیره. نمیدونم چندسال گذشت. اما بالاخره جوجو مرد. تو مردی. منم مردم.

بالاخره این ده روز هم تموم شد. یه عزاداری حسابی کردم. برای تو، برای خودم، برای تمام فیلمایی که با هم ندیدم. برای تمام فستیوال هایی که باهم نرفتیم. برای تمام جوجوهایی که قبل ده مردن.

Friday, January 3, 2014

ای وای بر این شراب و بر این مستی....
فقط و فقط وفقط وفقط وفقط وفقط وفقط وفقط وفقط وفقط وفقط وفقط وفقط ، حاله منو بدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر وبدتر میکنه....

Thursday, January 2, 2014

دیشب با دوست کودکی تو کشتی بودم. پریشب تنها تو کشتی بودم. پارسال با تو، تو کشتی بودم. پیارسال با اغیار تو کشتی بودم و ساله قبلش هم تو کشتی آغوش تو کج میشدم و مج میشدم.

دیشب اما با دوست دوران کودکی تو کشتی بودم. دوست دوران کودکی ماله هفت هشت سالگی نیست ها. ماله هفت هشت سال قبله فقط. ولی هفت هشت سال قبل هممون بچه بودیم. احمق نبودیما، بچه بودیم، خوش بودیم. ساز میزدیم، خوش بودیم. بارون میومد، خوش بودیم. سرهنگ میومد، خوش بودیم. درا قفل میشد، خوش بودیم. اپرا میرفتیم.....اپرا میرفتیم، ناخوش بودیم. ای وای، ای وای....ای وای که اصن همه چی از همون شب شروع شد. از همون اپرا. بعد ناخوش شدی.بعد ناخوش شدیم. بعد همه چی کش اومد. صامت شد. کند شد. ایستاد. حرکت کرد. تند شد. شلوغ شد. تموم شد و ما دیگه برای همیشه ناخوش موندیم. دیگه بچه نبودیم. ناخوش بودیم. بزرگ شدیم.

پریشب اما تنها تو کشتی بودم. پریشب بی تو، از آن کوچه گذشتم. اما نه چشم شدم، نه به دنبال تو گشتم. پریشب سکه هامو ریختم بیرون و رفتم پای دستگاه بازی کردم. هی باختم. اسکناسامو ریختم بیرون و بازی کردم. هی باختم. کارتای بانکی رو ریختم بیرون و بازی کردم. هی باختم. خوشحال بودم. خوشحال شدم. بعد دیگه شروع کردم آپاندیسو و ریه و شش و مثاته و روده ی کوچیک و روده ی بزرگ و همه چیزو ریختم بیرون و هی باختم. قلبم رو نریختم بیرون. قلب نداشتم. قلبمو خیلی وقت بود باخته بودم. احساسمو پارسال باخته بودم. دیگه الان هیچی ندارم ببازم. اصن پریشب رفته بودم که ببازم و من بردم.

پارسال اما با تو، تو کشتی بودم. پارسال با تو از آن کوچه گذشتم. تو همه هیچ ریخته در چشم سیاهت، من همه محو تماشای ویرانی خودم. پارسال سکه هامو ریختم بیرون و رفتیم پای دستگاه بازی کردیم. هی بردیم. سکه ها رو کردیم اسکناس و بازی کردیم. هی بردیم. با اسکناسا رفتیم آبجو و پیتزا خوردیم. از نای و مری گذشت و رفت تو روده کوچیکه و بعد بزرگه و هی بردیم. اصن پارسال رفته بودیم که ببریم و ما باختیم.

اصن نمیدونم چرا پارسال وقتی میبردیم، خوشحال میشدیم. معلوم بود داریم میبازیم. میدونستم آدم یا تو عشق شانس میاره یا تو قمار. من داشتم احساسمو میباختم و خوشحال بودم که دارم میبرم. پریشب رفته بودم که ببازم. رفته بودم که ببازم که ببرم.

دیشب اما با یار کودکی بودم. بازی نکردم. بازی نکرد. همه باخته بودیم. اون برام از آوازخونه شهر گفت. من براش از تو گفتم. پیارسال با یکی دیگه از تو گقتم. اصن انگار کارم شده تا به یه نفر برسم و باهاش از تو بگم. نمیدونم ساله دیگه باید با کی از تو بگم.

چند ژانويه ديگر بايد بيايد و برود تا تورا فراموش كنم بانو؟

Thursday, December 26, 2013

بعضی وقتا، یه دست، یه حس، یه لحظه، یه صدا، یه بغض، یه خاطره...میچسبه به گلوی آدمو، میخواد آدمو خفه کنه...

Tuesday, December 10, 2013

همه جا ساکت بود که یهو یکی داد زد «هوی، گنجشکک اشی مشی...روی بوم ما نشین». اتفاقا اون شب هم برف میومد، هم بارون میومد...دو تا اتاق پایین تر هم یه حوض نقاشی بود....

این روزا، بیشتر از همیشه جای خالیت رو تو زندگیم حس میکنم. همیشه که میگم یعنی یه سال و دوماه. تو هم که میگم، خوده خوده تو نیستی. یه خاطره است که فقط تو ذهنمه و نه اسم داره، نه قیافه....فقط یه چیزه تو سرم. این خاطره هه بیشتر یه حفره ی سیاه و تاریکه که هر چیزی میتونه باشه و همه چیزو میتونه بخوره...

مامان بزرگم هنوز زنده بود. همه فکر میکردن داره میمیره. اما نمرد. بعدشم زنده موند. قبلشم زنده بود. انگاری که میخواست فقط مرگ رابطه مارو یه چند سالی عقب تر بندازه...همین چندسالم باعث شد مرگش مهیب تر بشه و حفره خالیش بیشتر. مرگه رابطمون، نه مرگه مامان بزرگم….

اون روزام مثل این روزا بود. اون روزا من تنها بودم. این روزا هم تنهام. یادم نیست از کجا شروع شد. تو که دوست پسر داشتی. پس چرا بهت زنگ میزدم؟ نمیدونم. تو بیمارستان بودم. مامان بزرگم دیالیز میشد، تو گفتی منم میام. شب به مامان بابام گفتم تو میای...

اول بارون میومد. بعد برف میومد. بعد دوباره بارون میومد. بعد پرنده ها میخوندن. بعد یکی بهمون لنگ داد و آخر افتادیم تو حوض نقاشی. همون جا بود که یکی داد زد «هوی، گنجشکک اشی مشی...روی بوم ما نشین».

هی گفتی میام. هی گفتی نمیام. مامان بزرگم هی داشت میمرد. هی داشت نمیمرد. آخر سر تو اومدی. آخر سر اون مرد. آخرش هممون میمیریم. حتی رابطمون هم میمیره. آخرش اومدی....آخرش مردیم...

الان دارم دیوار رنگ میکنم. دارم خونه میسازم. دارم زندگیمو میسازم. دارم دلمو رنگ میکنم. تا عکسو تو از توش پاک شه. بوت، فکرت، خاطرت، یادت.... خونم رو هم میسازم چون دیگه باید بسازم. خونم حوض نداره، پشت بوم هم نداره. اما یه گنجیشک داره.

تو حوض نقاشی نشسته بودیم و بلند بلند از خونمون حرف میزدیم. تو جواب رویاهات نمیزدم تو حالت و نمیگفتم »با تو؟» پا به پات میومدم. دوست داشتم. قرار بود یه حوض نقاشی مثل همون که توش بودیم بذاریم تو خونمون. همونجا بود که یهو یکی داد زد «هوی، گنجشکک اشی مشی...روی بوم ما نشین». ساکت شدیم. به هم نگاه کردیم. دیگه از اون به بعد همیشه ساکت، فقط به هم نگاه کردیم. اصن فکر کنم به خاطره داده اون آقاهه بود که من پریدم رفتم.

همون خونه ای رو که اون روز حرفشو میزدیم، امروز دارم میسازم. اما فکر کنم به خاطره داده اون آقاهه بود که تو افتادی تو حوض نقاشی. اما خونه من دیگه حوض نقاشی نداشت.

Saturday, November 2, 2013

امروز یاده اولین دوست دخترم افتادم، همون که هجده ساله بودم باهاش دوست شدم. همون که تو هفته ی دومه دوستیمون منو باهاش تو خیابون گرفتن. همون که یه شب هردومونو تو بازداشتگاه نگه داشتن. همون که وقتی بازجو پرسید چندوقته باهم دوست شدین گفتم که من قصدم ازدواجه، بازجو هم گفت میخوای الان عاقد بیارین عقدتون کنیم....

سه هفته بعده فوت بابای تو تولدم بود. اونم اومده بود خونمون، تو هم بودی....تو عزادار بودی و داغون. اون خوشگل و سرحال. خودشم میدید این برتری رو. تو هم میدید اون برتری. و منم میدیدم برتری رو....اون شب شاید تورو دوست نداشتم و اونو دوست داشتم. امروز هیچ کدومتون رو دوست ندارم. دیشب هردوتونو دوست داشتم.

قبله اینکه با اون دوست شم، بچه بودم. بعده اینکه با اون دوست شدم بازم بچه بودم. اون از من بزرگتر بود اما بچه تر بود. اما بعد از اینکه با اون دوست نبودم بزرگ شدم. یهو بزرگ شدم. وقتی گرفتنمون، میلرزیدم. نمیدونم سردم بود یا ترسیده بودم. روزه اول ماه رمضون بود و میلرزیدم. وقتی گرفتنمون، من بزرگ شدم. فکر میکردم بزرگ شدم. اینقدر فکر میکردم بزرگ شدم که بهش گفتم میخوام بگیرمت. به مامانم گفتن میخوام بگیرمش. به مامانش گفتم میخوام بگیرمش. به همه گفتم میخوام بگیرمش.

هر وقت از تو دور میشدم، کشیده میشدم سمت اون. دیگه نمیخواستم بگیرمش. اما شاید منو میبرد به وقتایی که هنوز بچه بودم. میرفتم سمتش چون بهم لذت میداد وقتی میفهمیدم دیگه بچه نیستم. هیچوقت دوسش نداشتم. هرمونام منو میکشوند به سمتش. همیشه دوست داشتم. هورمونا هم برای خودشون میپلکیدن.

آره، امروز یادش افتادم. دیدم تو فیسبوکش نیستم. زنگ زدم بهش. از صدام شناخت. گفتم شوور کردی؟ خندید.همیشه وقتی دروغ میگفت خندش میگرفت. اما اینبار فرق میکرد. گفت آره! با مدیر عامل شرکتم.
خندیدم. مامانش همیشه همینو میخواست. خودشم اینو میخواست. شوهر آدم مدیر عامله شرکتش باشه. آقای شوور منو از تو فیسبوک دوست دختر هیجده سالگیم حذف کرده. آخه آقای شوور غیرت داره.

همش میخندید. دروغ نمیگفت. خوشحال بود. تو عکس گذاشتی. وسط تلفن با اون عکس گذاشتی. عکسای هالووینتو. با همون پسره که ازت کوچیکتره. منم وقتی هیجده سالم بود از اون خیلی کوچیکتر بودم.

روزه تولدم هردوتون بودین. روزی هم که از ایران رفتم هردوتون بودین. الان فقط منم. روزه تولدم اون خوشحال بود و تو ناراحت. روزی که از ایران رفتم تو بازم ناراحت بودی. اما الان هالووینه. تو خوشحالی. اونم عروسیشه. اونم خوشحاله...

Friday, November 1, 2013

یه شب گرم تابستونی، شایدم یه شب سرد زمستونی (واقعا چه فرقی میکنه کی بوده؟ مهم اینه که یه شب بود، حتی اینکه شب تابستونی سرد بود یا زمستونی گرم هم مهم نیست). آره اون شب، تو ماشین ته یه کوچه بن بست تو فرعی نیاوروون بودیم. جلوی اون رستوران که چهارشنبه ها میلک شیک مجانی میداد به دخترا....اونجا که هروقت گشنمون بود میرفتیم و اندازه گاو غذا میخوردیم....همونجا که یه غورباقه دم درش جای سطل آشغال بود و اونجا سیگار میکشیدیم....همونجا که یه روز اون دختره که تو بالماسکه دیده بودیمش مارو دید و ما اینقدر محو دیدن هم دیگه بودیم که اونو ندیدیم....
 
آره دم همون رستورانه بودیم....جالبه که این همه آدرس باید بدم برای اون رستورانه، این همه دیتیل ازش یادمه، اما اسمشو یادم نیست....کلا دیگه اسما یادم نمیمونه....اتفاقا اینطوری قشنگ تره، یه مشت خاطره داری و یه مشت تصویر و هیچ اسمی....حالا میتونی این خاطره ها رو هرشب به یه تصویری لینک کنی که دوست داری...بدون اینکه یه آدم، یه اسم، یه حس، شبت رو خراب کنه....

آره! تو اون کوچه بن بست تو ماشین بودیم...بارون میومد؟ نمیدونم... سرد بود؟ نمیدونم....دوست دارم که هوا سرد بوده باشه....شیشه ها بخار گرفته باشه....اما دیگه بارون خیلی صحنه رو حس زده میکنه....همون سرما و شیشه های بخار گرفته خوبه....نشسته بودیم تو ماشین. احتمالا من دستم رو دنده بود و دست تو هم رو دست من و منو نوازش میکرد...شایدم برعکس....ولی مطمئنم که خیره شده بویدم به اون غورباقه ی جلوی رستوران....اما احتمالا نمیدیدیمش...آخه شیشه ها رو بخار گرفته بود....
 
نارنجی بود....غورباقه هه نه!! سی دی که در آوردم. قشنگ یادمه که نارنجی بود.از اون جیب بغل در، درش آوردم....اسمه آهنگ رو هم نمیدونستم....اما دلم میخواست گوشش کنی...باید میگشتم تو یه سی دی پر ام پی تری پیداش میکردم....تو مثل همیشه که من میخواستم یه آهنگ یا فیلمی رو که دوست دارم برات بذارم، بی حوصله بودی....
 
چه جالب...تا همین روزای آخر هم همینطوری بودی....حتی آخرین آهنگی که تو آخرین روزه با هم بودنمون رو هم برات گذاشتم با بی حوصلگی گوش دادی...فقط بعد از اینکه من برای همیشه رفتم (از لحاظ محتوایی درستش اینه که بگم تو برای همیشه رفتی، اما خب از لحاظ مکانی من رفتم) شروع کردی با لذت گوش دادنش....همون آهنگی که میگفت بدو بیا پیشم....قبله روزه آخر خیلی دوسش داشتم چون موسیقیش قشنگ بود. اما بعده روزه آخر خیلی دوسش داشتم چون منو یاده روزه آخر مینداخت....هرچند هیچوقت مطمئن نبودم خطابت به بدو بیا پیشم به منه یا کسه دیگه....
 
آره، تو اون کوچه بن بست دنبال آهنگ میگشتم و تو غر میزدی....یه ربعی طول کشید از بین پونصد تا آهنگ پیداش کنم...گذاشتمش....تو مثل همیشه به آهنگای من بی حوصله بودی....دوسش نداشتی....من با هیجان میگفتم اینجاشو گوش کن....
خواننده میگفت: "از وقتی تو رفتی یه حفره ی خالی تو وجودم آزارم میده. میرم دمه اون رستوران با غورباقه ی سبز و احساس میکنم که تو اونجا با منی" البته خواننده دقیقا اینارو نمیگفتا اما من اینارو از حرفاش میشنوم.
 
امروز تو قطار دوباره یاده این آهنگ افتادم. بازم اسمشو یادم نبود. تنها بودم. با بی حوصلگی بین پونصدتا آهنگ گشتم و پیداش کردم. بدون هیجان گوشش کردم. دوسش نداشتم. درست مثل اون روزای تو....
 
دوسش نداشتم چون دیگه نه تویی بودی، نه کوچه بن بستی نه رستورانی با یه غورباقه ی سبز. یه خاطره بود بدون اسم. یه خاطره با چند تا تصویر مبهم از پشت یه پنجره ی بخار گرفته که دقیقا نمیدونستم این خاطره ماله کدوم یکی از اون آدماس. حتی مطمئن نبودم من سر کدوم میز نشسته بودم. سر اون یکی میز با دختر بالماسکه ای، یا سر این یکی میز با تو...
 
حالا میفهمم چرا اون روزا با بی حوصلگی به آهنگای من گوش میدادی و دوسشون نداشتی...

Friday, May 25, 2012

کردنی را باید کرد....

... و اینگونه بود که من امروز کار نکردم و کار من را کرد...

Tuesday, April 17, 2012

رفتنی ها....

بعضی آدما، آدمای رفتنن

موقع رفتن همیشه خوشحالن....خوشحالن که میرن

بعد که رفتن و حسابی رفتن و حسابی دور شدن

اون موقعست که تازه بر میگردن و پشت سرشونو نگاه میکننو تازه اون موقعست که به گه خوردن میفتن

Tuesday, February 28, 2012

حکایت آلت مغزان عرزشی و اسکار

تو این دو روزی که از اسکار گذشته، یه چیز جالب ری اکشن وبلاگ های عرزشی به این موضوعه....
کلا انگار دیدن عکساس اسکار بدجوری رو آقایون اثر گذاشته و حس شهوتشونو به غلیان درآورده.طوریکه همه چیرو ول کردن و چسبیدن به هرزه نگاری. یعنی دیگه نقد و تکذیبشون این نیست که جایزه از آمریکای سلطه گر بی ارزش و پوچه.تو نوشته هاشون بیشتر ردپایی از تخت خواب رو استیج اسکار و هماغوشی و بوسه های شهوانی و سکس و غیره موج میزنه...کلا انگاری اونا تو 
مغزشون آلت دارن.

"کسی که حاضراست برای اسکار شرفش را زیر پا بگذارد، کسی که حاضر است با تن فاحشه ای که خدا می داند تا حالا با تن چند مرد تماس پیدا کرده، همسایه شود، کسی که جاضر است جلوی چشم دخترش و حتما همسرش و حتی ملتش... "
این نمونه ای بود از وبلاگهای شهوت زده.... 
اینم لینکش:

Monday, January 16, 2012

اصغر فرهادی، تنها در میان دستها

ورای تمام خوشحالی هایی که گرفتن جایزه ی اصغرفرهادی برا همه داشت، اما برای من یه حس دردناک عجیبی داشت وقتی که فرهادی رو صدا کردن و اون تو غربت تمام، بدون اینکه کسی سرمیزش باشه و بغلش کنه و خوشحال باشه، تنها پاشد و دست پیمان رو گرفت و رفت رو استیج....نمیدونم چرا هر قدمش بین میزها و صندلی ها و دستها برای من سکوت و تنهایی و غم بود...

Wednesday, January 11, 2012

ارتباط ایمیل و ریمل...

برای حل مشکلات اداری در کشورهای پیشرفته استفاده از ایمیل و در ایران استفاده از ریمل شدیدا توصیه میگردد...

Monday, October 31, 2011

جماعت خواب، مردم خواب زده...


در مملکتی زندگی میکنیم که پدری سه دخترش را با گلوله جلوی دوربین میکشد.
در مملکتی زندگی میکنیم که فوتبالیست هایش جلوی دوربین باهم ور میروند.
و در مملکتی زندگی میکنیم که خبر دوم همه را به وامصیبتا وا میدارد و خبر اول در این هیاهوی (مثلا) ستارگانمان گم میشود
.به شما خوش آمد میگویم، اینجا جهان سوم است...
 پ ن:
از این دست مثالها زیاد است. کمپین هاو اعتراضات شدیدی برای حذف فلان کس از آکادمی گوگوش به راه میفتد.شوشول فرنود داغترین بحث روز میشود . پَ نَ پَ در خواب هم رهایمان نمیکند. اما کوچکترین اعتراضی به حداقل حقوق مدنی خود نداریم. یاد مفتش در هزار دستان میفتم: "جماعت خواب، مردم خواب زده..." بلی. ما جهان سوم هستیم.جهان سوم بودیم و افسوس که جهان سوم هم خواهیم ماند...

Tuesday, October 18, 2011

سادومازوخیست فیسبوکی

اپیدمی جدید فیسبوک شیر کردن عکسای چندش آور و آزاردهندست. حالا این میخواد پای رو به اضمحلال یه کراکی باشه یا ریه پکیده ی یه سیگاری یا یه بچه در حال مرگ آفریقایی یا یه مادر در حال دفن فرزندش. رقابت سختی هم هست که هرچه عکس تهوع آورتر باشد غرورآفرین تر است. فکر نمیکنم دیدن این ریه ها و بدنهای پوسیده تاثیری تو ترک کسی داشته باشه و فکر هم نمیکنم هیچ سازمانی بیکار باشی و بیاد پست های فارسی مارو تو فیسبوک بشمره و نفری پنج یورو به سومالی بده. پس از ترویج این حجم تهوع و چندش دست بردارید و لذت های مازوخیستی خود را عیان نفرمایید.